تبليغاتX
ازین شب های ناباور
در من سرودها نمرده و من همچنان مي سرايم
براي تو , اي سرزمين احساس و اندوهانم
براي هزاران هزار که در سنگها نقش مي کنند و مي سازند
و براي آن ها که هنر مرا مي آفرينند
آن هايي که مي داني
من از ايشانم و ايشان از من
در من سرودها نمرده
و در سينه ي تو کلماتي ست
که بر لبانم هنوز ناگفته است
بر چهره ي تو ابري ست
که هنوزش دستان من از هم ندريده
اي تو
اي که به هر بامداد و به هر شامگاه
خورشيد را به خون من مي بخشي
تا روشن کني جاي گام هاي بشريت را
با گام هاي من
در عشق تو , من , خود هزاران هزار قربانيم
قربانياني که در زير گام هاي شکوه تو پريشانند
در پيروزي خويش , مرا سهمي بخش
تا قطره ي خوني باشم
با فريادي بر لبي
لبخندي در زير تازيانه اي
آنجا که تو , پرشکوه , گام مي زني
با زخم هايت
در پيکارت
تو , اي برافرازنده ي آتش در بالاترين چکادها


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 13:42  توسط پویا | 
فرقی نمی کند

که در دست های شما بوده 

یا در سینه های ما

در مشت های ما باشد

یا بر گرده های شما

خواب این خنجر 

مرا دیوانه کرده است

 

و برف که می بارد

روی سطرهای شعر من

وبرف

که پشت پنجره می بارد

                            برف

                            برف

                            برف

و تازه می فهمم

که برف خستگی خداست

آن قدر که حس می کنی

پاک کنش را برداشته

می کشد روی نام من

روی تمام خیابان ها

                        خاطره ها

                                   خنجر ها .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 19:5  توسط پویا | 

پیام کلارا خانس شاعر معاصر اسپانیا به مناسبت سالگرد احمد شاملو

یاد احمد شاملو به هر بهانه‌ای که باشد، همیشه فرصتی‌است برای تعمق در همه‌ی جوانب شعر. این روزها که آشوب و بی‌نظمی در همه‌ی جهان بالاگرفته‌است، شعر او بیش از همیشه آن پرتو نور است که ما را در ظلمات راه‌می‌برد. به يادمان می‌آورد که کلام شاعرانه نقشی در جامعه دارد که باید به بار بنشیند، به‌خصوص آن‌گاه که کلام حقیقی  در  آزمندی فریبنده و تهی خفه شده است. گاندی گفت: شعر مقاومت منفی بی پایانی است. با این سخن، او شعر را یک بار و برای همیشه در متن زندگی اجتماعی جای‌داد و برخلاف افلاطون (در کتاب جمهور) درها را به روی شاعر باز کرد و با خوش‌رویی به شاعر امکان‌های شرکت در زمینه‌ی سیاسی را نشان داد.

این عبارت گاندی اتفاقی نیست که بر پایه‌ی شهودی است که جوهره‌ی حقیقی شعر است. شهودی که فراتر از منطق، به درستی راه می‌يابد.

اگر شعر می‌تواند به اسلحه‌ای برای نبرد بدل شود نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در بر می‌گيرد،کسی که آن را به غایت می رساند یا از آن خود می‌کند را وادار می‌کند تا خود به قلعه‌ای برای دفاع از حقیقت بدل گردد که رشوه‌پذیر نیست. از اين رو، گاندی افزود که شعر «فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواسته‌اند که اشیا و دروغ  را به زور بر ما تحمیل کنند... شعر در برابر جبر تاریخ قد علم می‌کند، علیه استثمار مغزها توسط ایدئولوژی‌ها، علیه جمود مذهبی، و علیه تمامی تعصب‌ها... »  این صلابت که مشخصه‌ی‌‌ شعر است پله‌ی نخستين و محکم مبارزه‌ است.

شعر ساده است، دست ودلباز است، گشاده و ژرف است. قلعه‌ی بازی‌است برای همه‌ آنان که حاضرند راه سخت‌گیرترین وفاداری‌ها را دنبال کنند. جریانی مخفی است از زلال آب‌های نيالوده‌ی نخستین. آن‌که در شعر زندگی می‌کند در حریمی از خلوص شکست‌ناپذیر می‌زيد. جایی که همه چیز شفافیتی است با استعدادی برای شناسایی و از این رو برای برادری. آب‌های شعر بیرونی نیستند، چنين‌است که تکثر آن‌ها را گل‌آلود نمی‌کند. آب‌های شعر در درون شاعر جاری‌اند و آن‌چه بازمی‌تابانند از باطن اشيا سخن می‌گوید و آن‌ها را به آغاز می‌پیوندد.

تمامی شاعران می‌دانند که حکايت جز این نيست: ظهور لحظه‌ی نخستین و عمل. و نيز می‌دانند که این واژه کاری متعالی می‌کند، حتی می‌توانم بگویم کاری خدايی که در دفع شیاطین از اخلاق، به کار می‌آيد. در برابر نقض عدالت می‌ایستد با خشونت پيکار می‌کند، جان‌پناهی است برای اومانیسم و محملی‌است برای صلح و آشتی و غم‌خوارگی و با تقدیس دوباره‌ی هستی در برابر جدایی از مقدسات می ایستد. عالم شعر از منطق و از هنرمندان عاری است: فضایی است که بیانی چون تعریف نوالیس در آن مجاز است: شعر حقیقت مطلق است.

جایی که آن واژه‌ی مقدس درخشان از کائنات موسیقی بیرون می‌آید: همه چیز هارمونی است. – واژه‌ی يونانی ‌mousike را به هارمونی و تناسب نيز، بر می‌توان گرداند– سال‌ها پیش، نوشتم : حيات آدمی به درج نقطه‌ای در تاریخ محدود نمی‌شود، در آن بردگی که ماتریالیزم از آن سخن می‌گويد، محصور نيست، هنوز ابعاد ديگری نيز مانده‌اند، کثرت سطوح زمان‌ها و فضاها، شناخته و ناشناخته و رابطه‌ی میان آن‌ها که سخت بنیادین است.

در این دنیای ناشناخته‌ها، هدف شعر و شاید تنها هدفی که می‌تواند به انجامش برساند، بخشیدن ارزشی دیگر از حقیقت به جهان است و مکان‌یابی حقیقت است در آن،  منشوری در پیوند با زندگی و اینجاست که اهمیت عملی این هنر نمایان می‌شود. احمد شاملو با شعر و شخصیتش که همیشه در قلب‌های ما زنده است، یادآور مسولیت ما و ‌ تعهد ماست، تعهد و وظیفه‌ی ما برای خوب ديدن و پای‌مردی برای تعالی هرچیز. کلمات او نیایش روزانه‌ی ماست و ياس و نومیدی را از ما دور می‌کند. چراکه هنر، خود، مقصد است و باید هرچه او را از امید دور می‌کند، به دور بريزد. پس باید خود را فرا خوانیم و شعرهای دیگری بخوانیم اشعاری چون «ماهی‌ها»، «آی‌عشق» یا «ترانه‌ی بزرگترین آرزو» را، نه تنها برای بهتر دیدن حقیقت، که حتی چون شاهدی بر اومانیسم‌زدایی اين ايام، چراکه هر ويرانه‌، نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است. و می‌خواهیم و باید آباد کنیم، حتی اگر درپیرامونمان فقط ویرانی ببینیم. اگر چندتن در آبادانی استوار و پایدار باشیم دیگران نیز سرانجام به ما می‌پیوندند. و بنای ما، در غایت کلام، بناکردن خود است هم‌چون تمامی انسان‌ها، هم‌چون تمامی آحاد بشر.

گاندی، در دنباله‌ی کلام گفت «شاعر نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است.» در آزادی، هارمونی می‌نشیند، در هارمونی، عشق و در عشق، تمامی امکان‌ها. آزادی خود را با هارمونی می‌شناسد و با حقیقت. شعر، پشت و پناه محکمی‌است برای عشق و تمامی امکان‌ها، امکان‌هایی که بر یگانگی بنا می‌شوند و در نهایت به هم می‌رسند. اینک، شعر تجربه‌ای دشوار است. هم‌چون تمامی مقاومت‌های منفی، نیاز به وفاداری خدشه ناپذیری دارد. ایثاری به غایت دشوار و دور. شاملو چنين راهی را برگزید که راه پریستاری از آتش مقدس است و در آن راه استوار ماند و از چیزی فروگذار نکرد . اودیسه‌ئوس الیتیس نوشته بود : هيچ‌کس مجبور نیست که به شعر توجه کند ولی، اگر به شعر علاقه‌مند شد ناچار است بياموزد که با اين موقعیت تازه چگونه خو کند: با قدم برداشتن بر هوا و بر آب. » شاملو بر آسمان و بر آب و بر آتش گام بر می‌داشت و چنين است که نیروی او، هنوز، مقصود هر روزه‌ی ما را چون ذکری مقدس حمل می‌کند، کلمات او را تکرار می کنیم «هزارچشمه‌ی خورشید می‌جوشد از یقین. » و هزاران چشمه می‌جوشند . هزاران چشمه. هزاران چشمه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 22:56  توسط پویا | 
چقدر عکس، آشغال، کلمه، حرف
چقدر چَرت و پَرتِ دُرُست
دشنام‌های دلنشين
دو رويیِ بی ريا
روزنامه‌های صبح
روزنامه‌های عصر
چه عناوينِ آبرومندی
چه خبرهای خالصی
چه آرامشی دارد اين قيلوله
قيلوله‌ی خُمار
در سايه‌سارِ چتری از عقرب، عقربِ کور.
همه چيز عالی، دُرُست، بی‌نظير و مزخرف است،
اين وسط
فالگيرهایِ ناکسِ خوشْ‌خيال هم
فقط اميد می‌فروشند
بخت، باران، سفر، سکه و
صحبت‌های کهن سالِ البته ...!
البته به زودی اتفاقی رُخ خواهد داد
مورچه‌ها غمگين‌اند
فواره‌ی حوضِ بزرگِ بالای شهر،
فرشته‌ها، عمله‌ها، روسپی‌ها،
و ظهرِ دوشنبه، هفتم خرداد ...!


لطفا سايه سارِ همين چند سطرِ ساده را
سانسور نکنيد.
يکی از نويسندگانِ مايل به عهدِ اتابکان
خواب ديده است
خداوند او را از قزوين به ری خواهد رساند
و در کتاب مقدس آمده بود
نان ارزان است هنوز
کلمه ارزان است هنوز
کتاب ارزان است هنوز
و زندگی
و دشنام، دو رويی، و اجازه بدهيد
عرض خواهم کرد
همه‌ی آن حقيقتِ لوس بی‌مزه همين است
ايرانيان هرگز در زندگی دروغ نمی‌گويند.
پس پای صندوق‌های رای زانو خواهيم زد
به نام پدر، پسر و روح‌القدس ...!
آمين!
مورچه‌های غمگينِ من!
آمين!


(پس فالگيرِ بزرگ
از مسندِ آفتاب به زير آمد
و خطاب به خرمگسِ خسته گفت:
دريغا که در اين درازنایِ بی‌دليل
آدمی تولدِ خويش را
تنها در وحشتِ گريه آغاز می‌کند!)
و روزنامه‌ها نوشتند
در زندگی
هرگز حق با هيچ کسی نبوده است
و اگر آدمی می‌توانست
تنها به قدرِ شبتابی، شريکِ روشنايی شود
ديگر نيازی به عناوين آبرومند و
اخبارِ خالصِ روزگارِ خويش نداشت.


خوش باشيد مورچگانِ غمگينِ من!
جهان را
تنها برای فحاشانِ بی‌شرف آفريده‌اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 13:30  توسط پویا | 

من مرده ام

و این را فقط

من می دانم و تو

تو

که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

 

 

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

 

 

- گیرم کلید را در قفل در چرخاندی

دلت باز نخواهد شد!

می دانم

من مرده ام

و این را فقط من می دانم و تو

که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی

 

 

نمی خوانی و

این سکوت مرا دیوانه کرده است

آن قدر که گاهی دلم می خواهد

مورچه ای شوم

تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم

و باد نت ها را به خانه ام بیاورد

یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد

بگذارد روی پیراهن سفید تو

که می دانم

باز هم مرا پرت می کنی

لابه لای همین سطرها

لابه لای همین روزها

 

 

این روزها

در خواب هایم تصویری است

که مرا می ترساند

 

 

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

مردی آویخته از ریسمان

پشت به من

و این را فقط من می دانم و من

که می ترسم برش گردانم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 19:27  توسط پویا | 

اسکندر گرفت یا تو تقدیم کردی؟

پایان سیاه زندگی یک انسان . اما این سرنوشت محتوم جهان سوم را پایانی مقدر نیست . ملتی تاوان تملق و چاپلوسی های بی دلیل را چنین سنگین می پردازد و این داستان همچنان ادامه دارد ، دیری نمی پاید که یک آدم معمولی با هوشی متوسط را خواهند یافت و با دستان خود مجسمه- های طلایی اش را در میادین شهر مستقر می کنند . هیچ انسان معمولی هر قدر هم که با هوش باشد توان هضم این القاب پر طمطراق را که از هر سو تقدیمش می کنند نخواهد داشت و دیر یا زود چهره در هم می کشد و خود را تافته جدا بافته ای می بیند که دیگران را باید پیش پای آن ها قربانی کرد تا دفع بلا شود . و این حکایت ملتی است که قهرمان سازی را دوست دارد . قهرمان های پوشالی که در معمولی بودنشان شریف و دوست داشتنی اند قهرمان هایی می سازند که نه شریف اند نه دوست داشتنی همان گونه که از صدام قهرمان بی بدیلی ساختند و در برابرش به سجده افتادند . جهان سوم پیش از آنکه در پی تمدن صنعتی باشد و ذوب آهن و پتروشیمی وارد کند نیازمند فرهنگ است ، فرهنگی که زمینه ساز رشد شعور جمعی است و آن گاه می تواند طعم شیرین آزادی را درک کند . همان گونه که جهان پیشرفته بدان دست یافت . آزادی اگر اینگونه بدست آید قدمش مبارک است والا بهتر است بردگی خود را دوست بداریم و بدان ببالیم . آزادی یعنی شرافت والای انسانی خود را ارج نهادن ؛ آزادی یعنی یکسان بودن ، نه در ثروت که در بر خورداری از حیثیت انسانی . آزادی یعنی فروتنی ، آزادی یعنی سر افراز بودن ، آزادی یعنی رسم دست بوسی را دور انداختن ، انسان آزاد هرگز تملق نمی گوید. انسان آزاد شب و روزش را سیاه نمی کند تا جمله ای را برای ارباب نا چیز خود قافیه ببندد. این گناه بیش از آنکه متوجه دیکتاتور باشد تقصیر ملتی است که او را بزرگ می کند ، آنقدر بزرگ که آدم از رشک به آنها می میرد . ای کاش به جای تحسین و تمجید این بزرگ مردان کوچک هر از گاه تابلویی را در مسیرشان قرارمی دادند تا یاد آور معمولی بودنشان باشد . نجات این جهان سومی ها آنگاه اتفاق می افتد که فرهنگ آزادی را باور داشته باشند و مهم تر آنکه معنای آن را دریابند. این ملت تاوان سنگین اشتباهات تاریخی خود را خواهد پرداخت. چه خیالی گمان برده اند مردمی از آن سوی کره زمین با صرف هزینه گزاف چند میلیارد دلاری به یاریشان شتافته اند تا به ایشان بگویند بیا من این شادی را برای تو آماده کرده ام . نه بدون تردید شادی و خوشبختی من آفریده شوق من است و دلی که بی شوق و دلبستگی بر روی زمین مانده است بهتر است مرده اش بدانیم...

جهان سوم نیازمند صداقت است ، صداقت در گفتار ، صداقت در کردار ، صداقت در پندار. ما و چاپلوسی های بی پایان . کوتوله ها بلافاصله دست به کار می شوند و از یک انسان معمولی باهوش و شجاع ، هیولایی می -سازند هراسناک و سپس از برابرش به سوراخ می گریزند . جهان سوم به سلاح کشتار جمعی چه نیازی دارد ؟ آن چه که از کمبودش رنج می برد شوق است و شعور و درست در چنین جهانی است که مزدوران به ارباب می پیوندند و صف مهاجمین را شکل می دهند و غارت را آغاز می کنند و آن گاه که از ملت خود چیزی باقی نماند به همسایه یورش می برند . آن گونه که به ایران هجوم آوردند .نمی دانم این جمله را از چه کس به خاطر دارم که در درون همه ما یک هیتلر کوچک زندانی است و نیک می دانیم که این زندانی کوچک به محض رها شدن می شود صدام. هر مدیحه سرایی که قصیده ای در وصف تو می سازد بندی را از دستان زندانی درونت گشوده ، هر متملق و چاپلوسی که در برابرت خم می شود و دستت را می بوسد در رهایی این زندانی خطرناک سهمی انکار نشدنی دارد . مردمی که با دروغ و ریا در بطن خود دیکتاتور را پرورش دادند اینک در سقوطش به پایکوبی و شادی سرگرم اند تا یک چند بگذرد و حافظه مشکوکشان فراموش کند و آن گاه دست به کار تعریف از یال و دم بخت برگشته ی دیگری شوند تا قربانی شوند و قربانی کنند. حالا بگذار برقصند. هزینه این جشن را سال ها خواهند پرداخت از جیبشان که نمی دهند ، نفت هست این خون سیاه به چه کارشان می آید. بگذار یانکی ها از آن بنوشند و مست شوند.

حالا صدام محاکمه شود یا نه!! ارمغانش برای ملتش چه بود؟! جنگ و تباهی. فاتح قادسیه که در پی کوه نور آمده بود ، شب و تاریکی را به شهر آورد ، آیا هنوز می تواند به خود ببالد!!؟

به قول شاملو :

تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن

هنگامی که هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند.

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها به داس سخن گفتی

جهان سوم ، جهان غریبی است. در چنین جهانی هیچ کس مسئول نیست ، هست اما به ابتکار خودش. در جوامع پیشرفته همه باور کرده اند که یکسانند. پذیرفته اند که رییس جمهور و پادشاه نیز انسانی است همانند دهقان و بازرگان. هیچ کس در یک تراموا جایش را به ایشان تقدیم نمی کند. اگر وزیر و وکیل با دوچرخه و اتوبوس به سمت دفتر کار می روند کسی با تعجب به آن ها نمی نگرد. حال آنکه در جهان سوم یک افسر از سوار شدن به اتوبوس شرمش می آید. حق هم دارد آنقدر که همه خیره خیره نگاهش می کنند و وای از روزی که آقای رییس جمهور را داخل تاکسی ببینند!

خوش آمد گویی را با دروغ و چاپلوسی آلوده می کنیم و از یک انسان معمولی آدم بزرگ و شکوهمندی ترتیب می دهیم که ناچار است خطا نکند. خطا می کند اما با فرمانی آن را موجه و مقبول می سازد زیرا که او حق ندارد خطا کند.

حال آنکه هیچ کس از خطا نکردن مطمئن نمی شود مگر آنکه هیچ کاری نکند. بله در چهار فصل جهان سوم بازار روزاست. به قول کیومرث منشی زاده : در چهار فصل این مغازه حراج است.

حراج ، حراج. انواع دستمال - شطرنجی ومخطط و گل دار. سقوط مداوم کابینه ، کابینه های سقوط ، ورود پنگوئن های جدید ، پر قیچیان جلد سیاست. داونینگ استریت خانه شماره ده - اینجا درازنای دغل بازی است. چوب حراج ، چوب حراج می زنند مملکتی را به یک پنی ، این است زندگی!!

حالا باور می کنید خیانت کار کیست؟! آسمان شاهد است که چه می کنیم ، حتی به معشوق هم رحم نمی کنیم ، هرچه لغت و توصیف است به خدمت می گیریم تا چشم سیاهی را به سرنوشت خود بکشانیم. من آن شادی راکه خود آماده کرده باشم دوست دارم. وعده های بزرگ نیک بختی در آزادی نهفته است. آزادی دشمن تملق است ، و ملتی که آزادی را به نفع دیکتاتور تفسیر کند ، افسوس. آیا سهم این قوم را انکار می کنید؟ قومی که به قول خانم صفار زاده تصرف عدوانی را رایج کردند. تصرف عدوانی سرنوشت ساکنان نجیب خانه ما بود. من و تو یک میلیون ، افغان هفت هشت هزار، من و تو را بردند ، کشتند و ما اینک بر روی تپه ای که مرده ایم عکسی به یادگار می گیریم. اسکندر گرفت یا تو تقدیم کردی...؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/11ساعت 16:39  توسط پویا | 

حقیقت امر این است که ما کاره ای نیستیم...

بدین نکته معترف نبودن خامی و پوچی بسیار می خواهد . من حق می دهم به هر کس که هرچه می خواهد بگوید و می خواهم فارغ باشم از هرچه نفرین و آفرین است . و بی شک همه مان حیوانات غالبا پلیدی هستیم که در مطاوی نوبت و زندگی خود می لولیم و هیچ کس از دیگری بهشتی تر نیست .

حرفهایی هم هست که ظاهرا آراسته و شاید بشر دوستانه جلوه می کند . یکی از آنها عشق است که من هم به آن ایمان دارم. بعضی این حرف را رنگ محیلانه ای می زنند : عشق به همه کس !

عشق به همه کس داشتن که بسیاری به ریا برایش گریبان می چاکند به نظر من معمولا یک دروغ شاخدار است . یعنی عشق به هیچ کس نداشتن . سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمقها باور کنند .

به اعماق که بنگریم محبت یک انسان آنقدر زیاد نیست که برای یک انسان یا یک نیمه خردک موجود دیگر هم حتی بدرستی و تمامت کافی باشد . همه ی این قصه هایی که ناتمام مانده اند نقصشان از اینجا آب می خورد . تا چه رسد به اینکه یک نفر همه را دوست داشته باشد . راستی که چه قلب دریا وار و بی در و پیکری می خواهد این پیغمبر بازی ! مگر اینکه قصد فریبی و سیاستی در کار باشد . و الا عشق به همه کس داشتن یعنی به هیچ کس عشق نداشتن و سرانجام هیچ کس را هم نداشتن . یعنی کشک . اما این امری حقیقی و بشری و نجیبانه است که انسان می تواند انسان را دوست داشته باشد و شاید انسانی و توانستنی مطلق . و به هر حال تفاهم و الفت ارواح امری جدا ارجمند و متعالی تواند بود و شعر و هنر از جمله زیباترین و تواناترین موجبات معرفت و یگانه شدن و از جمله وسایل این پیوند همدلی و الفت است و شاید در این مرحله و مقام است که شعر غایت عالی و نهایت متعالی خود را کمابیش پیدا می کند . یعنی هم وسیله می شود  هم هدف مثل جمیلی در خدمت جمال . بگذریم ...

و اما من در این حال و هوا که مراست - نه امیدی را بر خود به دروغ تحمیل کرده ام و نه یأسی را که از رنجش فارغ بوده ام . اما این هم شکوه ای است :

به مصلوبی که چهار میخ شده - فرمان آن کس که می گوید : دل خوش دار - بخند -  دست افشانی و پایکوبی کن - از فرمان آن کس که به چهار میخ می کشد - یعنی زندگی - کمتر ظالمانه نیست . خواه این فرمان از سوی شمال باشد خواه از جانب جنوب و می پرسم : اصلا گناه کسی که در این میانه برای خود زندگی می کند و سمت سمتی ندارد چیست ؟ و به هر حال : نبود بر سر آتش میسرم ...

اینجا می خواهم از جراحتی دیگر هم گفت و گو کنم . گفت و گو برای آینه ام - برای آبها و سنگ ها و دیوار و زمین و برای هر کس و هر چیز . دنیا چنین می نماید که گویا دیگر از هیچ کس هیچ گونه توقعی نباید داشت . دنیا چنین می نماید که کور خوانده بودیم - آن طرف ها نیز خبری نبود . آنچه دریا راست غرق است و نهنگ و آنچه خشکی را - زهر و بوته و لاله . من دیگر نمی خواهم این اشتباه را تکرار کنم - دیگر هیچ گونه توقعی از هیچ کس و هیچ سو ندارم . می خواهم چنین باشد که از هیچ چیز در شگفت نشوم . ... پس دیگر از من چه توقعی می توان داشت ؟

بره های پروردگار و شبان ها و شبانک هاشان از من طلبی ندارند . خلق خدا را بر من منتی نیست . نان خودم را خورده ام و نفس خودم را کشیده ام . اگر گله یا شکوایی هست از راهزنان و فریب پیشگان باید داشت که همیشه با این دست - دست شما را می فشرند تا آن دستشان آزاد باشد تا در تاریکی دست دیگری را هم نهفته بفشرد و نیز از آن ها که زیر این جامه که پوشیده اند برهنگیشان نیست - باز هم و باز هم و باز هم ( چون پیاز ) جامه ی دیگری است . من دیگر چشمم به تاریکی عادت کرده است و دست های آزاد را که دام و حلقه ی  بندگی است می بینم . این است رنج و یأس نامه ی امید - مرد ملامتی لولی وشی که همیشه یکتا پیرهن بود و هر دو دستش زنجیر محبت روستاییانه اش ...

و اما حرف آخرم همان است که اول گفتم یعنی در نوشته ای از باغچه بان پیر - جبار- خواندم و پسندیدم که : (( حقیقت امر این است که ما کاره ای نیستیم )) . 

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید - نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون - ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است - پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی - در بگشای !

منم من - میهمان هر شبت - لولی وش مغموم .

منم من - سنگ تیپاخورده ی رنجور .

منم - دشنام پست آفرینش - نغمه ی ناجور

نه از رومم - نه از زنگم - همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در- بگشای - دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج  می لرزد .

تگرگی نیست - مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی - صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد - سحر شد - بامداد آمد؟

فریبت می دهد - بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این - یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان - مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود - پنهان است .

حریفا ! رو چراغ  باده را بفروز - شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر-درها بسته-سرها در گریبان-دست ها پنهان-

نفس ها ابر -دل ها خسته و غمگین -

درختان اسکلت های بلور آجین .

زمین دلمرده - سقف آسمان کوتاه -

غبار آلوده مهر و ماه -

زمستان است . 

تهران-دی ماه ۱۳۳۴-مهدی اخوان ثالث

                                                                                  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/27ساعت 21:27  توسط پویا |